کاروان
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد،
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری که دلم نشکفد از خنده یار؛
چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه کند با دل افسرده من لاله به باغ؟
من چه دارم در بر آن غیر از اشک ؟
وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد
می برد مژده آزادی زندانی را،
زودتر کاش به سر منزل مقصد رسد
سحری جلوه کند این شب ظلمانی را؛
پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید
شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش،
روح آزرده من می رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل،
خنده فرئردینش
عمر پا بردل من می نهد و می گذرد
کاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب
سال ها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هر چه کشیدم همه از دست حبیب
دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار
به خدا بی رخ معشوق گناه است گناه !!!
آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق
به هم آمیزد ناگه ... دو تبسم ... ! دو نگاه...!
|
+| نوشته شده توسط نی نی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:25
|